تبليغاتX
ミ★ســـــــــــــتاره ی قرمزミ★
ان سوی دلتنگی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

 

 

آدم ها فراموش نمی کنند،
فقط دیگر ساکت میشوند ...
همین !

 

+ تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390

ساعت 13:4

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

 

دنیامون مجازیہ...
دوستیامون مجازیہ...
عشقامون مجازیہ...
فقط نمیدونم چرا اینقد دردامون حقیقیہ !!

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390

ساعت 19:43

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

کسي چه ميداند
شايد اين جهان
جهنم سياره اي ديگر باشد....!

+ تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1390

ساعت 19:27

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

همیشه ازخدا میخواهم آنچه شایسته توست به تو بدهد نه آنچه

آرزو داری زیرا گاهی آرزوی توکوچک

است و شایستگی تو بسیار

 

 

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش
نکن..

 

ما همیشه افرادی را دوست میداریم كه با نظر اعجاب و تحسین بما مینگرند.ولی همیشه افرادی را كه با نظر تحسین به آنها نگاه میكنم,دوست نمیداریم

 

برای دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند!

 

زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره !!!

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390

ساعت 11:51

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

+ تاريخ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390

ساعت 20:13

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت

رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت

شعر خداي مهربان را حفظ كرديم

اما خداي مهربان را يادمان رفت

 

خوب ميدانم . . .

كه روزي سرد

رهسپار غروب خواهم شد

كاش همين لحظه بعد . .  غروب باشد . . .

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390

ساعت 13:49

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

آه ...

که چقدر تنهایی ها بی دلیل شروع میشه

چقدر آشنایی ها بی بهونه تموم میشه

چیست تقدیر ما آدما

تنهایی؟

آنکه تقدیر ما رانوشت

میدانست که

فقط یک چیز تو زندگی آدما معنای مبهمی دارد

وآن تنهایی ست

 

Yesterday seems as though

It never existed

disloyalty greets me warm

Now I will just say goodbye

انگار دیروز

اصلا وجود نداشته

بی وفایی به من چه گرم خوش آمد می گوید

حالا من فقط خداحافظی می کنم

+ تاريخ جمعه ششم اسفند 1389

ساعت 13:51

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |



 

 

با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم

اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟

 

پر كرد سينه‌ام را فرياد بي شكيبم

با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم

 

شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي

اي بغض بي‌گناهي بشكن به هاي‌هايم

 

سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان

ديو است پيش رويم، غول است در قفايم

 

بر توده‌هاي نعش است پايي كه مي‌گذارم

بر چشمه‌هاي خون است چشمي كه مي‌گشايم

 

در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان

با برگ همزبانم، با باد هنموايم

 

آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند

تيغ است بر گلويم، حرفي‌ست با خدايم

 

سيلابه‌هاي درد است رمزي كه مي‌نويسم

خونابه‌هاي رنج است شعري كه مي‌سرايم

 

چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي

مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم

 

اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين

تا حال دل بگويد، آواي نارسايم

 

شب‌ها براي باران گويم حكايت خويش

با برگ‌ها بپيوند تا بشنوي صدايم

 

ديدم كه زردرويي از من نمي‌پسندي

من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

 

روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم.

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم دی 1389

ساعت 0:50

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.


 

+ تاريخ شنبه یازدهم دی 1389

ساعت 1:11

نويسنده ♥♥Maryam♥♥ |

 بهترين سايت خدمات دهي به وبلاگ نويسان

دریافت كد تصاویر تصادفی